آنا کارنینا

و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد

یک عاشقانه ی آرام

** پس بیا خودمان مه بسازیم، مه واقعی، و در درون مه، خانه بسازیم، و درون خانه اجای بسازیم، و پلی، و گلخلنه یی پر از گل های نرگس مرطوب، همه غرق در مه، آقای من! نمی شود آن نگاه خاکستری پرنده وش را در قفس دید و باز عاشق ماند، نمی شود رشوه گیران را در نقطه ی وضوح دید و باز عاشق ماند! این همه درد و دنائت، عشق را خواهد خورد- مثل زنگ آهن که آهن را می خورد.

 

** آن روز، روز سوم سبلان بود؛ و تو سه روز بود که عاشق من شده بودی.

 

** عشق، دل مضطرب نمی خواهد، آرام و قرار بگیر، محبوب خوب آذاری من! آرام بگیر

 

** عشق یعنی پویش ناب دائمی. به سراغ خستگان روح نمی آید. خسته دل نباش، محبوب خوب آذری من!

 

** دخترک! قلبت را به من بسپار! تنهایی، پیرم کرده است.

 

** انسان، این قدر خشن، این قدر لطیف؟

این قدر رحیم، این قدر بی ترحم؟

این چیست که ساخته یی وپرداخته یی خدای من؟

آیا آن پیر قبادیان راست نگفت که«همه ی فتنه ها از توست، اما جرات سرزنش کردنت در من نیست؟»

 

** و همیشه خاطرات عاشقانه، از «نخستین روز ، نخستین ساعت، نخستین لحظه، نخستین نگاه و نخستین کلمات آغاز می شود» همانگونه که سیاست، از نخستین زندان، نخستین شلاق، و نخستین دشنام های یک بازپرس.

 

**خداوند خدا، پیش از آنکه انسان را بیافریند، عشق را آفرید؛ چرا که می دانست انسان، بدون عشق درد روح را ادراک نخواهد کرد، و بدون درد روح، بخشی از خداوند خدا  را در خویشتن خویش نخواهد داشت.

**عاشق بهانه نمی گیرد، عاشق نق نمی زند، عاشق، در باب زندگی سخت نمی گیرد. عاشق، به نان خالی و ظرف پر از محبت راضی است.

 

**اعتقاد، خطرناک است آقا! و عشق، از آن هم خطرناک تر است. من می دانم.

 

** عاشق، ترک لبخند نمی کند، عسل! لبخند تذهیب زندگی است. و بوسه یی است بر دست های نرم محبت. با لبخند های کوتاه، گهگاه، این مرصع زرنگار را شفافی ببخش، بانوی آذری من!

 

** چشم آن کس که می بیند مهم نیست، روح آن کس که دیده می شود، مهم است.

 

** عاشق جدی ست، اما عبوس نیست.

 

** عشق به چیزی که شبیه آسودگی ست محتاج است، حتی اگر در قلب آن آسودگی، اعدام جاری باشد.

 

**عشق، فقط رشد روح را می خواهد.

 

**عشق تن به فراموشی نمی سپارد-مگر یک بار برای همیشه.

 

**احتیاط باید کرد، همه چیز کهنه می شود، و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز. بهانه ها جای حس عاشقانه را خوب می گیرند.

 

**بانوی من! بسیاری از نخستین ها، توهم است: نخستین روز، نخستین ساعت، نخستین نگاه، نخستین کلمات عاشقانه ... یاد عین واقعه نیست، تخیل آن است، یا وهم آن.

 

**قیمت عشق، همیشه بیش از تحمل آدمیزاد بوده است. باید، اما سخت است که زندگی را به یک عاشقانه ی آرام تبدیل کنی، باید، اما سخت است.

 

**بانوی خوب آذری من! عشق آسان نیست، اما عاشقان هرگز تنها نبوده اند.

 

**بیا تا برکه های حقیر دغدغه را دریا کنیم ای دوست! .... چرا که هیچ دریایی، هرگز، از هیچ طوفانی نهراسیده است، و هیچ طوفانی، هرگز، دریایی را غرق نکرده است.

 

**گروهی زود می میرند، گروهی دیر، و گروهی هرگز نمی میرند.

 

**محبوب آذری من! اخم هایت را باز کن! تا آن زمان که زنده ایم، خوشبختی نیز – مانند آب و مهتاب – نمی تواند دروغ باشد. ما همانگونه که به داشتن امید محکومیم، به تصرف خوشبختی نیز.

 

** رسیدن، غم انگیز است،«راه بهترین منزلگاه است» برویم بی آنکه به رسیدن بیندیشیم، اما، واقعاً، برویم.

 

**یک بار، یک بار، و فقط یک بار می توان عاشق شد: عاشق زن، عاشق مرد، عاشق اندیشه، عاشق وطن، عاشق خدا، عاشق عشق ... یک بار، فقط یک بار، بار دوم دیگر خبری از جنس اصیل نیست. شوق تصرف، جای عشق به انسان را می گیرد، خودنمایی جای عشق به وطن را، ریا جای عشق به خدا را، ... یک بار، یک بار، و فقط یک بار. در عشق حرفه یی شدن ممکن نیست.

 

**مگذار که عشق، به عادت دوست داشتن تبدیل شود! مگذار که حتی آب دادن گل های باغچه به عادت آب دادن گل های باغچه تبدیل شود! عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست؛ پیوسته نو کردن خواستنی است که خود، پیوسته، خواهان نو شدن است، و دیگرگون شدن.

 

**تازگی ذات عشق است و طراوت، بافت عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت، و عشق، همچنان، عشق بماند؟

 

**از شباهت بیزارم عسل! شباهت میان این آواز و آن آواز، اینکلام عاشقانه و آن کلام، این نگاه و آن نگاه، دیروز و امروز، از شباهت به تکرار می رسیم؛ از تکرار به عادت؛ از عادت به بیهودگی؛ از بیهودگی به خستگی و نفرت.

 

** وای بر آن روزی که چیزی – حتی عشق – عادت مان شود. عادت همه چیز را ویران می کند – از جمله عظمت دوست داشتن را، تکر خلاق را، عاطفه ی جوشان را.

 

**عاشق کم است، سخن عاشقانه فراوان.

 

**محبوبی در کار نیست، اما مطربان ولگرد، به آسانی، از خوبترین محبوبان خویش و غیبت ایشان، فریاد کشان و مویه کنان سخن می گویند.

 

** عسل بانوی من! روزگاری ست – چه بد! که دیگر کلام عاشقانه، دلیل عشق نیست، و آواز عاشقانه خواندن، دلیل عاشق بودن.

 

**عسل! نامه های عاشقانه ی پر شور نوشتن، از متداولترین بازی های مبتذل عصر ما شده است؛ چرا که عشق را نمی توان محک زد. و هیچ معیاری در کار نیست.

 

**عشق آن گاه که به واژه تبدیل شد، و به نگاه، و به آواز، و به نامه، و به اشک، و به شعر، و در بسته بندی های کاملاً متشابه به مشتریان تشنه، عرضه شد، در هر بازار غیر مسقفی هم می توان آن را خرید و به معشوق، هدیه کرد؛ و همین عشق را تحقیر کده است.

 

**خوفناک است عسل! اما حتی به قلب هم آموخته اند، که به تپیدن های عاشقانه تظاهر کند، خوفناک است عسل!

 

**نمی شود که تو باشی و من عاشق تو نباشم!

 

**عشق نجات دادن غریقی است که دیگر هیچ کس، به نجاتش امیدی ندارد.

 

**هرگز انتظار ندارم مرا همان قدر دوست داشته باشی، که دوستت دارم، این توقعی است غیر منصفانه. من باید عاشق تو باشم، در حد ممکن عشق، و آرزومند آن باشم که مرابخواهی، هر قدرکه می خواهی.

 

**عشق، گرچه از بن شوریدگی می روید؛ اما مثل عدد، قانون پذیر است و باقی. ما قوانین استوار عشق را لحظه یی از یاد برده ایم...

 

**چرا به موج بلند زمان فرصت دادیم که قایق مان را در تن پیچان خویش بپیچد و فرو برد؟

 

**عشق یک عکس یادگاری نیست؛ و یک مزاح شش ماهه یا یک ساله نیست. واقعیت عشق در بقای آن است، حقیقت عشق در عمق ان، و این هر دو در اراده ی انسانی است که می خواهد رفعت زندگی را به زندگی باز گرداند.

 

**عشق قیام پایدار انسان های قدرتمند است در برابر ابتذال. با این وجود، عشق یک کالای مصرفی است نه پس انداز کردنی.

 

**عاشق، روزها و شب های هفته و ماه و سال را به حال خویش رها نمی کند. عاشق؛ شبیه نمی سازد. عاشق، دمادم، چیزی را نو میکند- چیزی، حتی- بسیار یسیر کوچک را.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 9:42  توسط آنا کارنینا  |